تبليغاتX
...دو کلام حرف حساب


















...دو کلام حرف حساب

! خدایا من در عرش کبریاییم چیزی دارم که تو نداری ، من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

تولدم مبارک "

امروز تولدم بود ، نمی دونم باید تبریک بگم یا تسلیت ؟
به خودم نه به کس دیگه !!!
چون بگمونم اینقدر فراموش شدم که حتی عزیز ترین
کسانم هم از یاد بردنم
مخصوصا ....
از اومدنم که کسی خوشحال نشد لابد از رفتنم هم هیچ
کس ناراحت نمیشه . به قول شاعر که میگه :
بودیم و کس قدر ندانست که بودیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
به خودم تبریک و تسلیت میگم
از این همه احساس و محبتشون که روز گند به دنیا اومدنم رو
بهم تسلیت باد نگفتن که یه همچین روزی پا به این دنیای لعنتی
گذاشتم و شروع کردم به 
اول نفس کشیدن و دیدن و دست و پا زدن میون این همه کثافت و
لجنی که امثال خودم و خودم به وجود آوردیم که جا رو برای زندگی
و هوا رو برا نفس کشیدن روز به روز کثیف تر و آلوده تر کردیم
دوم هم یاد گرفتن خیلی از چیزا و کارا که هر تک تک شون برام
خیلی گرون تموم شدن
بگذریم :
گفته بودم دیگه این طرفا پیدام نشه !
ولی چه کنم گفتم لااقل خودم بیام به خودم تبریک بگم
و ابراز احساساتی کنم که فردا لااقل خودم پیش خودم شرمنده نشم
و پیش همه اونایی که واقعا شرمندم کردن
از ته دل از همتون ممنونم
تولدت مبارک رضا تنها

تولدت مبارک رضا تنها

+نوشته شده توسط رضا | |

تصویری از یک زندگی"

شاید سازنده ی این تصویر می خواست از
زندگی تصویری بکشد که در آن، زندگی هیچ
بالا و پایینی نداشته باشد و همه جای آن در
هر مکانی یکسان باشد و به خاطر چیزهای
پوچ آن و گاهی به خاطر حسرت خوردن نداشته ها
و نبودنها و به اصطلاح عقب ماندن ها از دیگران
افسوس نخوریم .
هر جا که باشی
هر شغلی که داشته باشی
 با هر کس که زندگی کنی
هر چقدر که مغرور باشی یا متواضع
و هر آن چرا که داشته باشی
یا از دست داده باشی
یا قرار باشد که به دست آوری
فقیر باشی یا غنی
با سواد باشی یا دریغ از حتی شمردن پولهای جیبت
هنرمند باشی یاهر چه که خلاصه در این جهان می توان شد
کافیست تا فقط انسان باشی
تا بتوانی آن حس را داشته باشی که هستی و وجود داری
شاید اصلا نه برای دیگران ، برای خودت
کسی که برای خودش هست برای دیگران نیز وجود دارد .
جا و مکان مهم نیست
فقیر بودن یا غنی بودن هم مهم نیست
شاید تا حدی سواد هم مهم نباشد
جاه و مقام وریاستی که داری آن هم مهم نیست
 کرور کرور پولهایت ،ماشین آخرین سیستمت، ویلای که داری
آن ها اینجا دیگر به دردت نمیخورد
اینجا ته بودن و اوج زندگی کردن است
اینجا کلبه ی درویشانه ایست در دور دست ترین جای دنیا
چه فرقی میکند
برای بودن و زندگی کردن در اینجا باید فهمید باید درک کرد
دوست داشت و دوست داشته شد و انسان بود .
یادمه یه روزی ناخواسته یه حرفی گفتم که خودم خیلی خوشم
اومد :
"اگر با خدا زندگی کنیم در دنیا قانون برای همه چیز یکسان است"
آری این اصلا یعنی چه؟
یعنی اینکه همه خوبی های دنیا درخوب بودن خلاصه شده
 اگر واقعا خوب باشی پس برای همه کس و همه چیز
خوب خواهی بود .
همه ی خوبیهایی که همه دوست دارند
همه هر آنچه که همه می خواهند
و هر آنچه که آرزویش را داری
بدست می آوری فقط خوب باش
در این خوب بودن ها همه چیز هست  . اصلا همه ی خوبی ها
در خوب بودن نهان شده
عدل انصاف ایمان رحم محبت عشق  و.........
فقط در خوب بودن نهفته است . اگر خوب باشی بدان که همه
اینها را داری و مهم نیست که کجا زندگی میکنی و اهل کجا
هستی به  قول دکتر شریعتی :
هر کجا باشم آسمان مال من است .
جای فقیر و غنی یکیست اگر درک کند
جای تحصیل کرده و بی سواد یکیست اگر بفهمد
جای زن و مرد بچه و پیر و جوون فرقی نداره
فقط دل داشته باش عاشقانه زندگی کن
بدون نفرت و غرور بدون فخر فروختن ها و
به رخ کشیدن ها
خواهید دید که زندگی سر و ته نداره

زندگی سر و ته نداره

+نوشته شده توسط رضا | |

روز عشق"

 هر چند که امروز مدتیست از به اصطلاح روز ولنتاین
گذشته ولی من میخام چیزایی دربارش بنویسم .
هر چند که کمند انسانهایی که با من هم عقیده هستند
اما موضوع اینه که اصلا روزی بنام عشق وجود نداره
و اینا همش حرفهای خرافیه چند نفر به اصطلاح عاشق
ولی در باطن هوس باز تو جامعه رونق پیدا کرده که
متاسفانه یا خوشبختانه بعضی از ما هم که شاید ، شاید ،
چیزی از عشق و وسعت اون نمیدونیم این روز رو با
دادن عروسکهای قلبی یا خیلی چیز های پوچ و بی معنی
به کسی که دوسش داریم هدیه میکنیم .
ولی غافل از اینکه عشق باید تو دلامون باشه
و چقدر خوبه که اون تکه قلب مسخره ای رو که هدیه میدیم
واقعا خود قلبمون باشه  و چیزی باشه که زنده باشه و بتونه
احساس کنه و کمی هم درک داشته باشه و عاطفه
شاید هم لبخندی محبت آمیز بر خاسته از یک قلب حقیقی با
یک عشق واقعی و چند کلام حرف حساب باشه
شاید هم چشمهایی پر از حرفهای نگفته و همیشه در دل
مانده باشه بله چشمهای پر از حرف نه زبان گفتار چرا که
درعاشقی این چشمهاست  که حرف میزنه و این قلبه که
میشنوه نه گوش و میتونه فشار دادن دستی باشه به نشانه ی
بودن من که ای یار من در کنار توام و با توام
شاید هم شنیدن صدای آشنایی باشه از پشت تلفن که از
 فرسنگها دور تراز ، توست و فقط به شنیدن صدای آشنایی و
قلب مهربانی قلب او نیز در حال تپیدن باشه
ولی هر چه هست :
این احساس این محبت پاک و این عشق پاک را نمیتوان با دادن
یک قلب بی جان و چیزهایی شبیه این به هم ربط داد که فاصله
فراتر از این بوده و خواهد بود .
روزعشق فقط یک روز خاص نیست بلکه تمام روزهای سال
است که آهسته می آیند و میروند و تنها کسانی این را درک
خواهند کرد که قلبهایشان کاغذی نباشه دوست داشتن هایشان
لحظه ای و محبتشان یک روزه و بودنشون هم ساعتی نباشه .
هر روز روز عشق هر شب ، شب عشق هر سال و هر ماه و
هر هفته و روز و ثانیه و حتی هر نفس میتونه (میتونه) روز
عشق باشه اگه بخایم و پاک و صادق و وفادار باشیم و کم نیستن
چنین کسانی که قلبهایی دارند که خون درون اونها جاریه ومیتونه
احساس کنه و بفهمه که عشقش چقدر دوسش داره حتی اگه کنارش
نباشه و فرسنگها از اون دورتر زندگی کنه .
پس اگه خاستیم روز عشق رو به عشقمون تبریک بگیم هر روز
روزعشق خواهد بود گرچه اسمش ولنتاین نباشه .
عشقهای پاک قلبهای حقیقی می طلبند نه ...

عشق ها قلب های حقیقی می طلبند

+نوشته شده توسط رضا | |

نوای بینوایی"

رهی از نوای نایم بزن و هوای نایی
که دمی چو نی بنالم به نوای بینوایی
به همان فریب طفلی طرب جوانی از من
به چه جادویی جُدا شُد که امان از این جُدایی

چه دلی که بر جبینش همه داغ بی نصیبی
چه گُلی که بر نگینش همه نقش بی وفایی
به طبابتی که دانی بفرست درد عشقم
به علاج بی طبیبی و دوای بی دوایی

به خُلوص خلوت شب که برآر سر ز خوابم
به صفای اصفیا و به ولای اولیایی
در ِ بارگاه نازم بگشا به رُخ که آنجا
نه نیاز خودفُروشی نه نماز خودنمایی

چه مقام کبریایی که فقیر خاکسارش
سر سروری برآرد به مقام کبریایی
من اگر چه بندگی را به خُدا رسانده باشم
همه بنده ام خُدایا به تو می رسد خُدایی

به کمند خود که صید دل عاشقان مسکین
بنواز از آن اسیری برهان از این رهایی
به ستاره یی سحر کُن رهِ وادیِ شبِ من
که سپیده سر برآرم به دیار روشنایی

به نوید آشنا و به صدای پای عاشق
در و دشت، نینوا کُن به نوای آشنایی
به طواف کعبه، سنگِ محک ریاضتش بود
که جُدا شُدیم از هم من و زاهد ریایی

بکشان به عاشقانم که کُشی به جرم عشقم
مگرم نه وعده دادی که کشیّ و بر سر آیی
غزل(عراقی) ای دل نه چنان دمی گرفته است
که تو دم زدن توانی دگر از غزلسرایی

شب هجر بود و شمعم به زبان شُعله می گُفت:
تو بسوز شهریارا که تو سازگار مایی

لینک دانلود دکلمه در صفحه دانلود وبلاگ

نوای بینوایی

+نوشته شده توسط رضا | |

حد آدمیت"

تن آدمی شریفست به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت


طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

حد آدمیت

+نوشته شده توسط رضا | |

حکایت"

یک روز سگی از کنار یک دسته گربه می گذشت .وقتی که نزدیک
شد دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند. از میان آن دسته یک
گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت:" ای برادران دعا کنید ؛
هرگاه دعا کردید  باز هم دعا کردید و کردید ، آنگاه یقین بدانید که
بارانِ موش خواهد آمد ."
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و
گفت: " ای گربه های ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم
ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان  و عبادت می بارد موش
نیست بلکه استخوان است .


حکایت"

روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق
روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند
و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد:
خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر
.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم
...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟

- من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.
ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که
پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم،
اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد،
اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي
مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود؛
ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند؛
ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند؛
ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند،
اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند
.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت.
پسر سپس افزود
:
- متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم .

دنیا را خودمان تنگ میکنیم

+نوشته شده توسط رضا | |

یاد باد آن روزگاران یاد باد"

روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد .

باز دلم گرفته گویی جایی برای نشستن می خواهد اما کجا ؟
کجای این زمین ؟  کجای این خاک ؟ کجای این جهان ؟
شاید در یک شهری دور از من ، در زیر پلی
بر روی تکه سنگی ،  تکیه بر ستونی
با صدای آبی که می گذرد چون عمر ، و چند کلام حرفی و
شاید کمی نگاه هم دلش می خواهد یا چند قطره اشکی از ته دل
و چند آه و چند تکه نانی برای عهد و پیمانی عمیق
و دست های گرم یک آشنا
شاید هم چند قدمی فقط برای شنیدن تق تق قدمها
و یاد یادها
و باز هم نگاه
باز هم حرف
باز هم ......
گویی آنجا مرکز تمام هستی بود
گویی آنجا ساعت ها دیگر کار نمی کردند
یا اگر هم کار میکردند برای دلخوشی خودشان بود
گویی آنجا اوج تمام خوبیها بود و نقطه رسیدن ها
یا شروع ،  یا اصلا نقطه پرتاب یک سر نوشت
یا آغاز یک تقدیر نو
گوی آنجا روزی ، کسی ، که از جایی ، برای دیدن یاری
آمده باشد ، یا شاید هم زمانی سر راه مجنونی یا
لیلی مجنون واری که برای یاری از ره رسیده جای دیداری
بود .
یا شاید معماری  جایی برای نفس کشیدن ساخته بود
آری جایی برای نفس کشیدن بود . (۷) !!!
چقدر زود دیر میشود؟

یاد باد آن روزگاران یاد باد

+نوشته شده توسط رضا | |

فکر بلبل"

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

+نوشته شده توسط رضا | |

تقدیم به دوست داشتنی ترین موجود روی زمین :
فرشته ام ...

بهترین بهترین من"

زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
 گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می ترواد از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها
بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
 در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها

خوب خوب نازنین من :

نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من 

لینک دانلود دکلمه  در صفحه دانلود وبلاگ .

فرشته ام دوستت دارم

+نوشته شده توسط رضا | |

برای عزیزترینم"

آن شب که وعده ی دیدار با امام رضا را برایم گفتی
خوشحال بودم ولی دلم گرفت !
خوشحال بودم از اینکه خوشا به سعادتت و لیاقتی
که داری ،تا میتوانی پابوس رضایی که من در حسرتش
هستم بروی ولی غمگین از اینکه :
هنوز آنقدر صاحب لیاقت نشدم تا منو هم بطلبه
ولی مطمئنم که سفارش یه  رضا رو به یک رضای بزرگ
کردی و از این بابت خوشحالم .
اسم منم رضاست ولی چقدر فاصله میان من و اونه به قول
(حضرت حافظ) که میگه

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

عزیزترینم" برای تو و هر آنچه که خوشحال و خوشبختت میکند آرزو دارم، و دعا میکنم .
زیارتت قبول و حاجت هایت مستجاب .(انشاالله)

کاش لیاقت داشتم

+نوشته شده توسط رضا | |

ای دریغا مرهمی"

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی


آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

+نوشته شده توسط رضا | |

یاران را چه شد؟

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

 هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

+نوشته شده توسط رضا | |

بنام خداوند حکیم"

بار الهی ، خالقا ، ای پروردگار زمین و آسمانها :
به خاطر این همه خوبیها که آفریدی سپاس گذارم
و ما را به خاطر این همه بدیها که باعثش بودیم
ببخشای
این شاید بهترین و اولین و آخرین دعایم باشد
و از تو  که حاکم حکیمی و   الحقی و بی نهایت
این تقاضا را دارم تا در زندگی :
هر چه را که داشتم و ندارم و هر آن چرا را که در تقدیرم
نهانده ای و من مطیعی بیش نیستم
ولی آرزو و تنها حاجتم از خالقم این است که :
چه داری داشته باشم و چه نه !!!
چه به آرزو های دور و نزدیکم برسم چه نه!!!
و چه مجال زندگی را داشته باشم و چه نه!!!
می خواهم تا با تو باشم و برای تو
هر چند که درویشی بر سر کویی ، فقیر سائلی بر سر
راهی  یا مجنون بیابانها  با تو بودن مرا بس است و
کافی ، که:کسی که تو را دارد چه ندارد؟
آیات ۷۵ تا ۷۸ سوره الواقعه
سوره ای از قرآن مجید که مرا دگرگون کرد

{سوگند به جايگاه ستارگان (و محل طلوع و غروب آنها)! (75)
و اين سوگندى است بسيار بزرگ، اگر بدانيد! (76)
كه آن، قرآن كريمى است، (77)
كه در كتاب محفوظى جاى دارد، (78) }

معنای فارسی و کامل سوره الواقعه در ادامه مطلب

         قرآن مجید


ادامه مطلب

+نوشته شده توسط رضا | |

آشفته و مست"

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست
خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست

اگر تو ....

 

+نوشته شده توسط رضا | |

زمستان است زمستان  ، من دلم میگیرد از این سردی احساس"

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

زمستان است  زمستان



Download Now     دانلود دکلمه با صدای استاد مهدی اخوان ثالث

Play Now     گوش دهید. با صدای استاد مهدی اخوان ثالث

+نوشته شده توسط رضا | |

 فال من...

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه ی سر   ما پر شراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار ثواب باده پرستیست ( حافظا )
بر خیز و عزم جزم به کار ثواب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

+نوشته شده توسط رضا | |

الفبای عشق"

اکنون ماييم و جنون عشق در نم نم بارانها
ماييم و شب کوچه
سگهای خيابانها!

ماييم پراز نعره
ماييم پر از فرياد
شيريم پراز شيرين
کوهيم پراز فرهاد!

ما شعله ور اکنون ،
رويايی فرداها
موجيم پر از طوفان،  
در آبی درياها

روديم پر از رفتن ،
ابريم پر از باران
راهيم پر از قله،  
خاکيم پر از انسان!

خاکستر بوداييم،  
آتشکدهء هستی
زرتشت مسيحايی،  
هو هو زده در مستی!

همسفرهء اندوهيم،  
همداغ شقايقها
هم آيينهء بغضيم،  
همسايهء هق هق ها!

ماييم و خدای عشق،  
در خلوت بارانها
ليلای شب کوچه،،، مجنون خيابانها!
مجنون خیابانها ،،، مجنون خیابانها


+نوشته شده توسط رضا | |


پس اینگونه می نویسم حکایت و قصه های همیشه
تلخ زندگی را
دنیا گلی است که گلبرگهایش خیالی و خارهایش حقیقی است


داستان كوتاه متشكرم اثر آنتوان چخوف

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم
دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است
امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه
ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
 -   چهل روبل .
-   نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم.
حالا به من توجه كنيد.
شما دو ماه براي من كار كرديد.
-   دو ماه و پنج روز
-   دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد سه
تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا»
نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.
 سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با
چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.
-   سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز
مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط
«وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما
اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل،
درسته؟
چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد.
شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.
-   و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم.
قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.
موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و
كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان
باعث شد كه كلفت
خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز
مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد. « يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت:
من نگرفتم.
-     امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
-    خيلي خوب شما، شايد …
-    از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد.
طفلك بيچاره !
-         من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.
-          ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار،
مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.
-         يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
-         به آهستگي گفت: متشكّرم!
-         جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن
در طول و عرض اتاق.
-         پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
-          به خاطر پول.
-         يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟
تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-   در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.
-   آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم،
يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما
مرتب چيده شده.
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او
كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!پس از رفتنش مبهوت
ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود.

آنتوان چخوف

+نوشته شده توسط رضا | |

حقيقت شعر"

جوانمردا!
اين شعرها را چون آينه دان !
آخر ، داني كه آينه را
صورتي نيست ، در خود.
اما هركه نگه كند،
صورت خود تواند ديدن
همچنين مي دان كه شعر را ،
در خود ،
هيچ معنايي نيست !
اما هر كسي، از او،
آن تواند ديدن كه نقد روزگار و
كمال كار اوست
و اگر گويي‚
 ”شعر را معني آن است كه قائلش خواست
و ديگران معني ديگر
وضع مي كنند از خود “
اين همچنان است كه كسي گويد :
”صورت آينه ،
صورت روي صيقلي يي است كه اول آن صورت نموده “
و اين معني را تحقيق و غموضي هست كه اگر در شرح آن
آويزم ، از مقصودم بازمانم


آیینه"

رو می کنم به آیینه ، رو به خودم داد میزنم
ببین چقدر حقیر شده ، اوج بلند بودنم ،
رو می کنم به آیینه ، من جای آیینه میشکنم
 رو به خودم داد می زنم ، این آیینه ست یا که منم؟
من و ما کم شده ایم ، خسته از هم شده ایم
بنده ی خاک  ،خاک نا پاک ، خالی از معنای آدم شده ایم
رو می کنم به آیینه رو به خودم داد می زنم ،
ببین چقدر حقیر شده ، اوج بلند بودنم
دنیا همون بوده و هست، حقارت از ما و منه ،
وگرنه پیش کاعنات زمین مثل یه ارزنه
زمین بزرگ باز نیست، دنیا یه رمز و راز نیست
به هر طرف رو می کنم راه رهایی باز نیست،
من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم
بنده ی خاک، خاک نا پاک ، خالی از معنای آدم شده ایم
دنیا کوچیک تر از اونه ،که ما تصور می کنیم
فقط با یه عکس بزرگ، چشمامونو پر می کنیم
به روز ما چی اومده ،من و تو خیلی کم شدیم
پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل ساقه خم شده ایم
من و ما کم شده ایم ،خسته از هم شده ایم
بنده ی خاک، خاک ناپاک، خالی از معنای آدم شده ایم
رو می کنم به آیینه ، رو به خودم داد می زنم ،
ببین چقدر حقیر شده ، اوج بلند بودنم
رو می کنم به آیینه ،من به جای آیینه میشکنم
رو به خودم داد میزنم، این آیینه ست یا که منم؟

رو می کنم به آیینه



گلایه از خودم"

دیگر حتی شعرها هم مثل سابق یا آنچنان که باید و شاید
معنا نمیدهند، معنای حرف،معنای صحبت و شاید درد
دلی نگفته و چه بهتر که نا گفته.زندگی سخت میشود برای
نفس کشیدن مجبور میشوم تا آرام و شمرده نفس بکشم،
تا سهم و حقی که از این زنده بودن دارم زود تمام نشود و
به پایان نرسد، گویی آخر هنوز چیزهایی جا مانده برای
بیشتر رنج دادن و پر برکت کردن این عمر بی برکت .
آری باید آرام نفس کشید و شمرده، شاید هم برای اینکه
کسی صدای دست و پا زدنم را در لجن زندگی نشنودو
پشت پایی هم از او نخورم که زودتر خاتمه نیابد این
زندگی پست .شاید هم آرام نفس میکشم تا رفیقان نا رفیقم
از آمدن و رفتنم هیچ نفهمند و به قول قدیمیها آب از آب تکان
نخورد . شاید هم برای اینکه حتی با شنیدن صدای نفس هایم
بودن خودم را احساس نکم و این شوق نا مقدس زنده بودن در
درونم بیدار نشود و مرا به کام تازه ای از مرگ زندگی کردن
نکشاند،یاد حرف بزرگی می افتم که:
زندگی مرگ است و مرگ زندگی "پس زنده باد مرگ و مرگ بر زندگی.
شاید هم شمرده تر نفس میکشم تا بشمارم هر آنچه را که از این
عمربی حاصل کم میشود و مثل برگهای پاییزی فرو میریزد تا
تمام هر آن بود و نبود ها را در ذهنم تباه تر و مرا افسرده تر
سازد. ولی: بگذارید نگوییم ،، ای نه مهربانانی که در حقم
رفاقت هایی کردید ،که در آتش دوزخ نیز با یاد آنها خواهم
سوخت وخکستر این جسم گناه آلوده ام را عصیان خواهم گفت
که چرا؟
چرا و هزاران چرا ها و ایکاش های بی حاصل دگر.
 یاد قطعه شعری می افتم: من قصد نفی بازی گلها و باران را ندارم
آری شاید به چشم آنانکه زندگی را جز در هوس و خوش گذرانی
و شاید هم دلخوشی های ساده میبینند خوب و کامل به نظر میرسد
ولی زندگی به چشم من گودال سیاهیست که همگی در آن به دور
هم می گردیم و فقط رنگها وشکلهامان از همدیگر رنگین تر و
گاه کمرنگتر مینمایاند.  یاد یه حرفی از یه عزیزی می افتم 
کسی نمی توتند از پشت مردمک چشمان شما دنیا را همانند
شما ببیند . من که چیزی ندیده ام از این مردمکانم تا باز گو کنم
برای کسانم ولی،
آنقدر،، می توانم بگویم،، که حتی ارزش دیدن یا تفکر و تاملش
نیست
ولی نه دیدن چرا ؟ دیدن و سوختن چرا؟ دیدن و نگاه کردن چرا؟
این دیدن با نگاه کردن فرق میکنه،
تو زندگی فقط میتونیم خوب نگاه کنیم تا شاید چیزهایی رو ببینیم ،
ولی  نمیتونیم بیان کنیم شایدم عمل.
ولی خوب هر چه بود و هست ، چه خوب که تمام میشود و میگذرد
هرآنچکه می آزاردمان و هر نفس که می گذرد هر پلک که زده
میشود کم میشود از این عمر بسیار گران(سخت)و می رسد آن روز
که رو در روی خدای خویش لب به سخن بگشاییم و چند خطی از
نگفته های هیچ وقت ناگفته ازدفتر سیاه عمر را  مرور کنیم و با هم
به سخن چنین بنشینیم.........................................................
چقدر دلم این شعر رو می خواد"


حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو
                                      
                                              حضرت مولانا

+نوشته شده توسط رضا | |

به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

بر گرفته شده از سایت آوای آزاد

به من بگو خدا چه جوریه؟

+نوشته شده توسط رضا | |