تبليغاتX
...دو کلام حرف حساب


















...دو کلام حرف حساب

زندگی تراژدی است برای آنکسیکه احساس میکند, و کمدی است برای آنکه میانديشد

ای دستگیر , دستم بگیر  . . .

وقتی گوش انسان در طلب شنیدن دو کلام حرف حساب باشد , و چشمانش در آرزوی دیدارحقیقتی , و دستها و پاهایش در حسرت انجام کار نیکی و طی کردن مسیری که منتهی به صراط المستقیم میشود ,درهمان وفت است که دو کلام حرف حساب رو , از خالقش و از آفریدگارش میشنود که می فرماید :
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ , هرگز گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شدند مردگانند ، بلكه زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند .
همچنین در حدیث قدسی است که :
قال الله تعالی : مَن طَلَبَنی ، وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی ، عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی ، اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی ، عَشَقنَی وَ مَن عَشَقتَنی ، عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقتَهُ ، قَتَلتَهُ وَ مَن قَتَلتَهُ ، فَعَلّی ديَتَهَ وَ مَن ديَتَهُ عَلَیّ ديَتَهُ فاَنَا ديَتَهُ ,
خداوند متعال می فرمايد : آن كس كه مرا طلب كند، من را مي يابد و آن كس كه مرا يافت، من را مي شناسد و آن كس كه مرا شناخت، من را دوست مي دارد و آن كس كه مرا دوست داشت، به من عشق مي ورزد و آن كس كه به من عشق ورزيد، من نيز به او عشق مي ورزم و آن كس كه من به او عشق ورزيدم، او را مي كشم و آن كس را كه من بكشم، خونبهاي او بر من واجب است و آن كس كه خونبهايش بر من واجب شد، پس خود من خونبهاي او هستم .
همچنین در حدیث قدسی دیگری خطاب به حضرت داود (ع) آمده است:
یا داود بلغ اهل الارض انی حبیب من احبنی و جلیس من جالسنی و مونس لمن انس بذکری و صاحب لمن صاحبنی و مختار لمن اختارنی و مطیع لمن اطاعنی و ما احبنی احد من خلقی عرفت ذلک من قلبه الا احببته حبا لایتقدمه احد من خلقی من طلبنی بالحق وجدنی و من طلبه غیری لم یجدنی فارفضوا یا اهل الارض ما انتم علیه من غرورها و هلموا الی کرامتی و مصاحبتی و مجالستی و مؤانستی و آنسوا بی أو انسکم و اسارع الی محبتکم؛

خداوند به حضرت داود می فرماید: ای داود من دوست کسی هستم که مرا دوست بدارد، همنشین کسی هستم که با من همنشینی کند، مونس کسی هستم که با ذکر من مأنوس باشد، همراه کسی هستم که با من همراهی کند، برگزیده کسی هستم که مرا برگزیند، مطیع کسی هستم که از من اطاعت کند و دوست نمی دارد مرا هیچ کس از بندگانم که من این دوستی را از قلب او بدانم مگر این که او را دوست می دارم دوست داشتنی که هیچ کس از خلق من قبلا او را دوست نداشته هر کس به راستی مرا طلب کند خواهد یافت و هر کس غیر مرا جستجو کند مرا نخواهد یافت. پس ای اهل زمین دور بیندازید از خودتان آنچه راکه بر آن هستید از غرور دنیایی و بشتابید به سوی کرامت من و همراهی و همنشینی و انس با منرا برگزینید و با من مأنوس شوید تا با شما انس بگیرم و بشتابم به سوی محبت شما.  (الجواهر السنیه، ص ۹۴-) و ( بحارالانوار، ج۶۷، ص ۲۵)

 یا فاطمه الزهرا ادرکنی

+نوشته شده در 90/08/07 توسط رضا | |

Share |

پیمان بشکن . . .


ای بنده بیا ساکن میخانه ی ما باش                            
ما شمع تو گردیم و تو پروانه ی ما باش
تا چند خوری باده ز پیمانه ی اغیار
پیمان بشکن طالب پیمانه ی ما باش

از عشق مجازی نشود کام تو حاصل
از عشق بتان بگذر و دیوانه ی ما باش
بیگانه شو از دیده که نادیده ببینی
بیزار تو از دیده ی بیگانه ی ما باش

 باز است در رحمت ما رحم به خود کن
در دام نیفتاده بیا دانه ی ما باش
این کهنه خرابات چرا می کنی آباد؟
بگذر تو ز آبادی و ویرانه ی ما باش

 یک عمر شدی خانه به دوش هوس و آز
یک ماه بیا معتکف خانه ی ما باش
هر در که زدی دست رد آمد به جوابت
پس منتظر پاسخ جانانه ی ما باش

 (ژولیده نیشابوری)

+نوشته شده در 90/08/04 توسط رضا | |

Share |

دست تمنا . . .

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماه رویان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

+نوشته شده در 90/08/01 توسط رضا | |

Share |

ای دریغا . . .

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

+نوشته شده در 90/07/26 توسط رضا | |

Share |

افسانه عمر . . .

دلی شکسته و چنگی گسسته گیســـــویم
ولی به زخمــــــــــه غیبی هنوز می مویم
خمیـــــــــده تاکم و آشفتـــــه بیــد مجنونی
که سرنـــگون و سرافکنـــده بر لب جویم

نهفته قنــــــد و سخن پشت آبگینـه و من
به شوق طوطــی تصویر خود سخنـــــگویم
به سِحر غمـــزه جانان به جان زنندم تیر
که بسته اند به زنجیــــر سِــحر و جادویم

نه منحصر به سرود و ترانه ام دستــــان
که داستــــان به فسون و فسانـه می گویم
گیاهدانـــــه عشقم فشـــــرده در دل خـاک
چنانکه دم به دمم می دمنــــــــــد می رویم

گیـــاه زرد خزانم در آب و گل لیـــــــــکن
به جان و دل گل مینــــای باغ مینـــــویم
سر دوراهه رسیدیم و سرنوشت این بود
برو  پـــدر تو از آن سو و من ازین سویم

برس به دادم و این بند زانوان بگشـــای
به روز وعــده که جان می رسد به زانویم
چگونـه برجـهم از چنــبر کمانــه چــــرخ
که نـُه فلک همه چوگان و من یکی گویم

میان دلبـــر و من غیر من حجابی نیست
گر این حجاب فکنـــــــــــــدیم من همه اویم
به چنگ رودکــی و توســــن سمرقنـــدی
چه بیــــــــم دشت بخــــــارا و رود آمــــــویم

به بوی یـــــاسمن و زلف سنبــلم مفریب
غلام سنبــــــل آن زلـــــــــــــف یاسمن بــویــم
به شهر خویش اگر شهریار شیرینــــکار
به شهــــر خواجه همان ســــــــائل سرکویم
(استاد شهریار)

افسانه عمر

+نوشته شده در 90/07/21 توسط رضا | |

Share |

شرط بندگی . . .

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

+نوشته شده در 90/07/19 توسط رضا | |

Share |

آمد . . . !

آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
بگشاد نشان خود بربست میان خود
پر کرد کمان خود تا راه زند ما را

صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد
صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
رو سایه سروش شو پیش و پس او می‌دو
گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را

گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا
کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را
چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان
بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را

بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد
آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را
آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد
وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را

می‌آید و می‌آید آن کس که همی‌باید
وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد
تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
(مولانا)

آمد . . . !

+نوشته شده در 90/07/17 توسط رضا | |

Share |

خداوند به موسي فرمود :

هرگاه بنده اي مرا مي خواند آنچنان به سخن او گوش مي سپارم كه گويي بنده اي جز او ندارم, اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من . . .

یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم
به امید کرمت روی به راه آوردیم
بر سر نفس بدآموز که شیطان رهست
از ندامت حشر از تو به سپاه آوردیم

بر گنه کاری خود گرچه مقریم ولی
ناله‌ی زار و رخ زرد گواه آوردیم

گرچه ما نامه سیاهیم ببخشای که ما
روسیاهیم از آن نامه سیاه آوردیم
بر در عفو تو ما بی سر و پایان چو عبید
تا تهی دست نباشیم گناه آوردیم
(عبید زاکانی)

 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جان‌ها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت
کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد

نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد

ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد

ای روزه گرفته تو از مایده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد
(مولانا)

+نوشته شده در 90/07/14 توسط رضا | |

Share |

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

اگر...

+نوشته شده در 90/07/07 توسط رضا | |

Share |

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد, در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی, کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت؟, گر بت نمی‌پرستی ؟!
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود ؟
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی

+نوشته شده در 90/07/05 توسط رضا | |

Share |

شکوه ناتمام

نسیم عشق ز کوی هوس نمیاید
 چرا که بوی گل از خار و خس نمیاید
ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمیاید
به رهگذارطلب آبروی خویشتن مریز
که همچو اشک روان باز پس نمیاید
ز آِشنایی مردم رمیده ام رهی 
 که بوی مردمی از هیچ کس نمیاید
(رهی معیری)

+نوشته شده در 90/07/04 توسط رضا | |

Share |

مشکل از کجاست؟

گویا آنقدر پست و حقیر رو سیاه شدیم که دیگه حتی خدا هم روشو از ما بر گردونده , اون خدایی که همه خوب , کم یا زیاد بلاخره میشناسیمش و از او به کرامت و بزرگی یاد میکنیم که الحق جز او خدایی نیسیت و پروردگاری مهربانتر از . اما اینکه چرا روسیاه و گنه کار شدیم که جای هیچ سوالی رو برای هیچ احد الناسی باقی نمیزاره , یعنی هیچ موجود زنده ای نمیتونه بگه که در حال حاضر یا در تمام این مدت که زنده بوده و زندگی کردم , جز یک زندگی حیوانی که سراسر لجن و تعفن بوده رو نداشتم, و کسی حتی نمیتونه به اثبات برسونه که زندگی او کامل یا حداقل نصف و نیمه پاک بوده . چون ما انسانهای حیوان ولی آدم نما بشتر از هر موجود زنده و هر حیوان پست دیگری متعفن تر و نفرت انگیز تر هستیم , چرا؟
مثلا تو برخی احادیث و بعضی از آیات قرآنی هست که خداوند عزوجل میفرمایند: فلان حیوان نجس است و فلان حیوان دیگر پست مثلا سگ متهم است که نجس است و حتی دم و نفس او نجس و مندار است و خوک از  پست ترین حیوانات است چون بطور غریزی با مادر و خواهر خود نزدیکی میکند...
از این طرف قضیه که نیم نگاهی بیاندازیم تا از اصل موضوع دور نشویم ,حالا این آدمیزاد هایی که به اسم انسان در سرتاسر این عالم هستند و خودشان را ارباب این جهان میدانند چه کارهای پست و بی شرمانه ای که انجام نمیدهند , چه حق ها که ظایع نمیکنند آن هم به خاطر اندی پول یا مقام و منسبهای پوچ و واهی .
آخر از کجایش بگوییم , همه مان خوب میدانیم که با گفتن تمامی ندارد
از آقایان قضات که ترلیون ترلیون رشوه میگیرند  تا حقی را نا حق کنند یا نا حقی را حق و درست نشان دهند ,ولی ازکمی حقوق مینالند , یا از تاجرو تجاران گرام که زنده یا مرده بودن انسانی دیگر برایشان قد باد لاستیک اتومبیلشان ارزش ندارد؟
یا از ربا خواران بی شرم که برای یک هزار تومانی آبرویی را نمیریزند... یا از اینور که نگاهکی بیاندازیم و  از دید مذهب و دین و شریعت هم نظاره گر باشیم , که چه حرامزادهگان که همبستر مادر نیستند یا چه بی شرف هایی که در فکر هم آغوشی با خواهر نیستند؟!یا پدری که در هوس کام گرفتن از دختر خویش است؟!
خب اینها هم انسانند؟! پس این انسان است که پست است و حقیر , و فقط در لباسی از یک مخلوق کامل...
ولی نه, مشکل از جای دیگریست, گویا صبر آفریدگارمان خیلی بیشتر از اینهاست که این چنین کارها و فاجعه ها را میبیند و باز صبر میکند و به قول خودش تا روز موعود . ولی خدایا پروردگارا : ما طاقت این همه جرم و فساد و تباهی و لجن مال کردن را نه داریم و نه میخواهیم که زنده باشیم و نظاره گر اینان باشیم . ولی این وسط نه از دعای هایمان کاری ساخته شد , نه از راز و نیاز هایمان , و نه از التماسهایمان به درگاه حقت که رحم کنی بر این بنده گان بیچاره ات که نا خواسته و بی خبر از همه جا به ازن جنابت در گیر این بازی که اسمش زندگانیست شدند؟ پس خدایا آن رحم و مروتی که از آن یاد کردی  که نسیب بندگانت میشود کجاست ؟ که ما زنده زنده کباب شدیم . درست است گنه کاریم , درست است راه را اشتباه رفتیم , ولی اکنون که بدرگاهت آمدیم واظهار عجز و پشیمانی میکنیم , چرا قبول نمیکنی ؟ مگر شما تواب نیستی؟ مگر شما غفور و رحیم و ودوود و رحمان نیستی؟! چرا هزاران البته که هستی؟ همان رحمان بودنی که در قرآن پر عظمتت فرمودی , آنچان رحمان است پروردگارت که کلمه ی رحمان از همه ی اسما الهی پیشی گرفته است؟!همان رحمان بودن و بخشنده بودنت که در آن پل صراطت, ابلیس ملعون هم امیدوار به آن هست که  بخت خود را برای گذشتن از پل صراطت امتحان میکند,  که آن خدای رحمان بی شک آنقدرررررر رحمان و بخشنده هست که مرا نیز مورد رحمتش قرار دهد!!! پس بار خدایا ما بندگان سراپا گنه کارت نه آنقدر عمر داریم تا صبر جنابت به سر آید که رحمی کنی , و نه مثل جنابت آن صبر را داریم ت در گوشه ای نشسته  و سر در گریبان صبر فرو ببریم و منتظر روز عطایت باشیم .
مهربانا , کریما , رحیما , و ای منزه که نه در عقل گنجی , نه در دیده و نه در بیان , رحم کن بر بنده گان گنه کارت که محتاج یک نیم نظر و یک لطف شیرینت هستیم یا لطیف .  لطف و کرم و مهربانیت را نسیب ما هم بگردان . از این سر گردانی و از این بی خدایی نجاتمان بده که فقط توی پروردگار من و هر چه که هست و نیست و فقط تویی رحمان و رحم کننده بر هر چه که هست و نیست . خدایا تو که از درت برانی ؟کجا بروم؟ دردم را با که گوییم درمان دردم را از که گیرم؟
میدانم که در حد و مقام و منزلت جنابت نه سپاست گفتم و نه ستایشت کردم جرم و قصور از من بوده ولی گناهم را بپذیر که مرا آنقدر توان دادی تا همین قدر شکرت گوییم و همین قدر سپاست , هر چند که در حد گفتن  نباشد . میدانم که جانب ادب را نگاه نداشتم و بی پرده سخن گفتم و نسنجیده , ولی چه کنم که همشان برخاسته از دل بوده و چند کلامی درد دل با خالق , که رحیما ؟ , ما اینجا از یاد رفته هستیم,  تو دیگر به خودمان وا مگذار که امید فقط بر تو بستیم و بس , هر چند که کوله باری از جرم گناه داریم ,ولی دلخوش به شفاعت مخلوقی چون علی و فرزند خلفش حسین ,و مادر ثار الله ات فاطمه زهرا ...
همان علیی که حجت الله اش خواندی ,ولی الله اش خواندی و سیف الله اش گفتی و شرفش بخشیدی و عزیزش کردی , همان حسینی که ثار الله اش خواندی و عزیزش کری و شهید , همان زهرایی که عزتش بخشیدی و مقامش دادی تا حتی در روز موعودت (قیامت) , شفاعت شیعیانش رادر پیش درگاهت  کند و آنان که بر حسینش و حسینت اشک ریختند شفاعت کند ...
ای خداوند سبحان : به حق و حرمت و احترام این عزیزان ,  ما را ذلیل مگردان . ما را به خودمان وا مگذار . ما را از در رحمت مران . ما را از لطف و کرمت دور نکن ای مهربان ترین مهربانان. سخنانم را و نوشته هایم را و آنان که در دل میمانند و هرگز نه بر زبان و نه بر روی هیچ لوحی نوشته نمیشوند راکه تو میدانی و میخوانی , بگذار خوب باشیم خدایا و اگر خوب هستیم خوب بمانیم , من طاقت اینان که تو امتحانش میخوانی را ندارم و نه لیاقت سر بلند بیرون آمدن از این امتحان هایت را . مرا در گوشه ی این جهان به این فراخی ات به دام امتحان و به تور صبرت میانداز که نه طاقتش را دارم ونه ظرفیت اش را و نه علمش را . خدایا دریاب مرا این چنین در منگنه ات مرا مفشار که میترسم وا دهم و شرمنده ی تو و زهرایت شوم . آن زهرایی که قطره قطره ی خونم نثارش و بند بند جانم  را فدایش میکنم. نه اصلا این گونه بگویم که : مگر خدایا نمیگویی که من هر آنچه را که از نظرت بگذرد و قبل از اینکه در فکرت آید خبر دارم؟! پس باید خوب بدانی که جانم به جان زهرایت بسته است و نامش لرزه بر جانم می افکند , و خوب میدانی که تمام ذکرهایم بعد از یا الله ,یا زهراست. ای خالق زهرا, ای خدای زهرا و آفریننده ی او , و ای خدای من و آفریننده و خالق من , مرا پیش زهرایت بی آبرو و بی اعتبار مکن .
معبودا , خالقا,صاحبا, مالکا, بندگانت را دریاب. آنانی که امیدشان فقط تویی و کسی را ندارند جز تو و نمیشناسند کسی را جز تو . حال خواهی این بنده ی گنه کارت هم جزو انان باشد یا نه! به حق و حرمت زهرای عزیزت , در صراط مستقیمت هدایتمان بفرما و عاقبتمان را ختم بخیر بگردان . (آمین یا رب العالمین)

در انتظار فرج

+نوشته شده در 90/06/19 توسط رضا | |

Share |

نامه ای به خدا .

بسم رب المحبوب :
یادمه یه روز که مثل همیشه تو اطاقم خلوت کرده بودم و به گذشته ها و خاطراتم فکر میکردم , یه دفعه گفتم کی بهتر از خدا که باهاش دردو دل کنم, بلند شدم و قرآنم رو آوردم و همین جوری یه صفحه باز کردم : متن آیه این جوری بود که خداوند متعال خطاب به اونایی که رسم و بنیاد این دنیا رو دوست ندارن یا ازش شکایت میکنن فرموده بود: به اینا بگین اگه قانون خداوندی رو دوست ندارین از ملک من برین بیرون !!! خدایا خودت خوب میدونی که همه جا ملک توست , وفقط تویی مالک هر چه که هست و نیست , شکر به کرم و لطفت که از اون بنده های نا شکرت هم نیستیم , ولی اون کسی رو که تو از خودت و رحمتت دور کنی و برونیش , دیگه به کی امیدوار باشه , به کی دل ببنده, به کی حرفاشو بگه ؟
آخه خدایا: درسته گناه کاریم , رو سیاهیم ولی دیگه نا امید از لطفت نیستیم , که تویی لطیف و کریم . ولی یه جمله بیشتر نمیگم ای خدای مهربونم : نگاه کن ! ببین این بندت چی میگه , توی شعر اون چنان از رحم و  شفقت حرف میزنه و یه جوری کمک کردن و نا امید نکردن بنده هات رو به رخ میکشه که آدم دلش میلرزه... اون وقت انصافه که تو یه نیم نظرهم به این بنده هات نکنی ؟!این همه صدات کردیم...چرا بدادمون نمیرسی ...چرا نمیزاری آدم خوبی باشیم ؟ ما که هزاران بار مایلیم خوب بااشیم تا بد... چرا نا امیدمون میکنی در حالی که خودت گفتی نا امیدی از پروردگارت گناه کبیرست, پس دیگه چرا عذابمون میدی , نمیشه گفت نمیشنوی ...!چون تو سمیعی , نمیشه گفت نمیبینی...! چون تو بصیری, پس چرا اعتنا نمیکنی خدا ؟ یه چیزی بگو خدا یه کاری بکن کممکم کن . وقتی یه بندت این جوری از رحم و انصاف حرف میزنه , پس خدای اون ببین چه خدای بزرگیه ؟ خدای بزرگم کمکم کن ,التماست میکنم...

همه ساله حج نمودن،سفر حجاز کردن                   همه روز روزه رفتن،همه شب نماز کردن
دو لب از برای لبیک،به وظیفه باز کردن                ز مدینه تا به مکه،به برهنه پای رفتن
                                     ز مناهی و ملاهی،همه احتراز کردن
                                    
 به معابد و مساجد،همه اعتکاف جستن
ز وجود بی‌نیازش،طلب نیاز کردن                        شب جمعه‌ها نخفتن،به خدای راز گفتن
به خدا قسم که آن‌را،ثمر آن قدر نباشد                     که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
(شیخ بهائی)

 خدایا کمکم کن...

+نوشته شده در 90/06/16 توسط رضا | |

Share |

تا کي به تمناي وصال تو يگانه                            اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد که سرآيد غم هجران تو يا نه؟                      اي تيره غمت را دل عشاق نشانه

                                جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه ی عابد و زاهد                        ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد
در ميکده رهبانم و در صومعه عابد                       گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد

                                يعني که تو را مي‌طلبم خانه به خانه

روزي که برفتند حريفان پي هر کار                      زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار
من يار طلب کردم و او جلوه‌گه يار                        حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار

                                او خانه همي جويد و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو                  هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو
در ميکده و دير که جانانه تويي تو                         مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو

                                مقصود تويي، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد                    پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد               يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد

                                ديوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانين خرد راه تو پويد                            ديوانه برون از همه آئين تو جويد
تا غنچهء بشکفتهء اين باغ که بويد                        هر کس به بهاني صفت حمد تو گويد

                                بلبل به غزل خواني و قُمري به ترانه

بيچاره بهايي که دلش زار غم توست                      هر چند که عاصي است ز خيل خدم توست
اميد وي از عاطفت دم به دم توست                         تقصير "خيالي" به اميد کرم توست

                                يعني که گنه را به از اين نيست بهانه
(شیخ بهائی)

+نوشته شده در 90/06/13 توسط رضا | |

Share |

آرزوهای بزرگ:

پیپ هفت ساله، زندگی محقر و فروتنانه‌ای را در کلبه‌ای روستایی، با خواهری بدخلق و سختگیر و شوهر او «جو گارجری» آهنگری پرتوان اما مهربان و نرم‌خو، می‌گذراند. او که روزی برای سرزدن به قبر مادر و پدرش به گورستان می‌رود، به طور اتفاقی به یک زندانی فراری محکوم به اعمال شاقه به نام «آبل مگویچ»
 برمیخورد. آن زندانی، داستانی ترسناک برای کودک سر و هم میکند تا پیپ، نانی برای رفع گرسنگی و سوهانی برای رهاییش از غل و زنجیری که به دست و پای او بسته‌است، بیاورد. پیپ هم از روی ناچاری و هم از دل‌رحمی او را یاری می‌کند. مدتی بعد، پیپ توسط زنی میانسال و ثروتمند موسوم به «میس هاویشام» اجیر می‌شود تا گهگاه برای همنشینی و سرگرم‌نمودنش پیش او بیاید. هاویشام که روزگاری هنگام عروسی، معشوقش او را بی رحمانه ترک گفته، از آن زمان به بعد، به زنی دلسرد و انتقام‌جو بدل گشته‌است. او «استِلا»،  دخترکی زیبا، اما گستاخ و مغرور را به فرزندی پذیرفته‌است تا به او بیاموزد که چگونه مردها را به بازی گرفته و بدینگونه انتقام خود را توسط او از مردان بستاید. پیپ کوچک در آن خانه به استلا دل می‌بندد و تحت تاثیر آزردگی‌ها و توهین‌های او نخستین آرزوهایش مبنی بر ترک زندگی محقر و روستایی و زیستن چون نجیب‌زادگان، در او نقش می‌بندد.

پیپ، سالها نزد جو گارجری شاگردی می‌کند تا به عنوان یک آهنگر امرار معاش نماید اما اتفاقی زندگی او را دگرگون می‌کند: حقوقدانی در لندن به نام «جَگرز» به او اطلاع می‌دهد که یک ولینعمت ناشناس، هزینه تعلیم و تربیت او را برای رفتن به لندن و آموختن فرهنگ افراد متشخص، متقبل شده و پس از آن ثروت کلانی به او خواهد رسید. به این ترتیب قهرمان نخست داستان، روستا و شوهر خواهر دوست‌داشتنی خود را ترک می‌کند تا به آرزوهای بزرگ خود که همان یافتن تشخص و لیاقت برای دستیابی به استلا است، برسد. او در طول زندگی در لندن، بسیاری از آداب و رسوم زندگی شهری همچون طرز رفتار، لباس پوشیدن و مشارکت در انجمن اشخاص فرهیخته و با فرهنگ را یاد می‌گیرد و استلای محبوبش نیز که اکنون مردان زیادی خواهان او هستند، با تجاربی مشابه، دست و پنجه نرم می‌کند. پیپ این‌بار به استلا اظهار عشق می‌کند ولی استلا به او می‌گوید که لیاقت عشق پیپ را ندارد و به مردی پست فطرت موسوم به «بنتلی درامل» دل‌بسته‌است.

پیپ که همیشه خانم هاویشام را ولینعمت مرموز خود می‌پنداشته، در پایان به این موضوع پی می‌برد که ولینعمتش همان «مگویچ»، زندانی فراریست که او در کودکی یاریش داده بود. او همچنین می‌فهمد که مگویچ پدر استلا است. اما هنگامی این حقیقت را می‌یابد که مگویچ در یک درگیری دستگیر و زخمی شده و در بستر مرگ افتاده و تمام اموالش توسط دولت ضبط شده‌است. از طرفی استلا نیز با درامل ازدواج کرده و بدرفتاریهای بسیاری از او دیده‌است. پیپ که به هیچ یک از آرزوهای خود نائل نمی‌آید، به کلبه محقر روستایی خود پیش جو باز می‌گردد. هرچند دیکنز تصمیم داشت تا پیپ را در رسیدن به استلا عاقبت ناکام گذارد و داستان را به صورتی غم انگیز به پایان برساند، اما به توصیه دیگران پایان آنرا با درس گرفتن استلا از شکستهای زندگی و بازگشتش به نزد پیپ، تغییر می‌دهد تا به مذاق خوانندگان آن زمان خوش بیاید.
(چارز دیکنز)


+نوشته شده در 90/06/12 توسط رضا | |

Share |